تبليغاتX
در میان ابر ها


سلام


بر خود واجب دانستم از دریچه ی این وبلاگ


موفقیت بزرگ و بی سابقه ی اصغر فرهادی نازنین را


در کسب جایزه بزرگ بهترین فیلم خارجی زبان آکادمی گلدن گلوب


حضور ایشان و همسر هنرمندش پریسا بخت آور


و تمامی دست اندر کاران فیلم ستایش شده ی " جدایی نادر از سیمین "


تبریک عرض نموده و موفقیت ایشان را در مراسم اسکار 2012 از


خدای بزرگ خواهانم

.

.

.

و البته نکته ای و غمی است در دل که خطاب به شمقدری عزیز


اگر نگویم به دل میماند و آنچه در دل و گلو بماند حناق میشود:


یادت هست شمقدری عزیز؟


که با چه افتخاری در برنامه ی زنده : هفت"


از اینکه به جشنواره کن فرانسه رفته ای


و ژیل ژاکوب رییس جشنواره را از نزدیک دیده ای


چه ذوقی در صدایت بود؟


اما حال تو و دوستان دیگرت را چه میشود


که این افتخار بزرگ فرهادی را


که برای سینمای این سرزمین به ارمغان آورد


هیچ پوشش رسانه ای ندادید؟؟؟؟


اگر امثال سلحشور ها و شورجه ها هم بودند


واکنش شما همین بود؟؟؟


بگذریم


بقول حضرت عشق حافظ:



دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                                      باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:59 قبل از ظهر | چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 •


ديروز نامه اي از ابراهيم حاتمي كيا منتشر شد خطاب به سيد رضا ميركريمي

ابتدا متن نامه را بخوانيد تا گلايه ام را در ادامه ابراز كنم:

""يا لطيف

خير ببيني آقا سيدرضاي ميرکريمي.

کام‌ات شيرين.

اگر اين حَبّه قندت نبود، يادمان مي‌رفت کجايي هستيم

و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرس‌نشان ايستاده بوديم

تا از سرزمين هميشه آفتاب‌مان به جبرِ همكار تلخ‌مزاج، همه مهر دروغ بر پيشاني،

متقاضي پناه به سرزمين هميشه ابري بگيريم.


خير ببيني برادر. تو با حَبّه قندي کام دودگرفته‌مان را شُستي

و به يادمان آوردي که ايراني هستيم. نامي داريم و نشاني.

ادبي داريم و آدابي، که به وقت شادماني بدانيم چه بايد کنيم و به وقت عزا چه بايد باشيم.


سيّد عزيز، متوقع نباش که با اين حَبّه قندت قادر به شيرين کردن کامِ جفامسلکان باشي.

اين تلخي به بلنداي نسلِ اين نهضت همچنان ادامه‌دار است،

ولي بدان، اين بارانِ سياهِ جفايِ غريبه‌هايِ دوست‌نما، پاياني دارد.

تو حوصله کن و مباد که شکايت به غريبه بري.

تو شاگردِ مکتبِ فردوسي و حافظي که نه کوچيدند

و نه شوقِ ترکِ سرزمين به فرزندانشان دادند. اين عصر وارونگي پاياني دارد برادر!»


برادرت ابراهيم حاتمي‌کيا

برگ‌ريزان يکهزاروسيصدونود"

.

.

.


متن فوق به قلم ابراهیم حاتمی​کیا منتشر شده در ستایش فیلم "یه حبه قند"

ونکوهش اصغرفرهادی. یا تعبیر درست‌ترش این است که بگویم

متنی منتشر شده به‌منظور سرزنش اصغرفرهادی که تحسین «یه حبه قند»

و رضا میرکریمی را هم در خود دارد.


این یکی از تأسف‌آورترین متن‌هایی است که در زندگی‌ام خوانده‌ام.

بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم.

چون دیدم کسی که روزگاری ازخالص‌ترین و صادق‌ترین آدم‌های این مملکت بوده،

چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکارموفق و اخلاق مدارفیلمسازش شده است.

  از اولین روزهای امسال که در برنامه‌‌ای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر

فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگ‌ریزان» فرا رسیده،

هنوز نتوانسته براحوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده

در حالی دارد اصغرفرهادی را بابت نمایش شیوع دروغ‌گویی

در جامعه‌ی ایرانی شماتت می‌کند

که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ می‌نویسد و اصغر فرهادی را متهم می‌کند

به این که «در صف سفارت خرس‌نشان ایستاده تا

از سرزمین همیشه آفتاب‌مان... متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود!

و او را متهم کرده که فیلم می‌سازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به


فرزندانش بدهد!

می‌شود "جدایی نادر از سیمین" را دوست نداشت،

می‌شود اصغر فرهادی را دوست نداشت و می‌شود «یه حبه قند» را دوست داشت.

هیچ‌کدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسف‌‌بار و حزن‌انگیز است که کسی را توبیخ کنیم

که چرا نشان می‌دهی مردم دروغ می‌گویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم.

تأسف‌بار است که وقتی فیلم‌مان مجوز نمایش نمی‌گیرد

چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین‌ همیشه آفتاب‌مان» شکایت کنیم و

بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که می‌شود،

ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم. تأسف‌بار است که خودمان برویم

در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم می‌شود خدا را جست و

به وقتش به کسانی که اعتراض می‌کنند این بسیجی را برده‌ای در آلمان که چه بشود

حمله کنیم و بگوییم شما تنگ‌نظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان

را آدم خودباخته‌ای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته

پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و

تأسف‌آور است که از خواننده یادداشت‌مان پنهان کنیم که همکارمان قبل از

ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و

می‌توانست با تهیه‌کننده‌ای آلمانی کار کند، اما پروژه‌اش را نیمه‌کاره رها کرد

و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت.

بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و

تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.


موضوع بحثم اصغر فرهادی نیست؛

اینها را نوشتم چون دلم گرفته از مَنِشی که ابراهیم حاتمی‌کیا در پیش گرفته.

نوشتم چون دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد بیش از این ذهنش را صرف کینه‌جویی کند

و حتی ستایش از فیلم شیرینی چون «یه حبه قند» را با این جور طعنه

‌ و کنایه‌ها آمیخته کند. می‌توانيم عافیت‌اندیشی کنيم و اینها را ننویسيم.

می‌توانستيم سکوت کنيم... اما ترجیح می‌دهيم مثل خودش صریح حرف بزنيم،

هرچند که برنجانيمش. ترجیح می‌دهيم که بداند ما از او چنین انتظاری نداریم.

ترجیح می​دهيم بگویيم که حواسش باشد


    روزگاری صراحتش با صداقت همراه بود.

.

.

.

پي نوشت:

-پروازت را

باور نداريم ويداي نازنين

تو همواره هستي

با قلم مويي در دست

و عاشقانه هايي كه بر بوم دلتنگي هايت

مي نگاري...

          تو  به حق هنرمند بودي دختر خاله

                   و هنرمند

                               هرگز نمي ميرد


 
!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:5 قبل از ظهر | پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 •



     *** ده ســـــــــــــــــــــــــــــــه گاني ***


يك:


چشـــــم ها نرگس ِ بـاران خورده


دست ها چون دو پرستـويِ رهـــا


             لحظــــــه ي سبز ِ دُعـــــــــــــا

دو:


شـــــب ِ در شهــــوت ِ ستـاره كُشي


روزِ تاريك ِ در خُمـــــــــــاريِ مـــاه


        و- زميــــن- توده ي ِ سيـــاهِ گنـــــاه


سه:


در آينه چـه طــــرح ِ شگفــتي عيان شده


شعــري پُر از شكـــوه و پُر ازشوقِِ  دلبري


            آشـــــــوبِ گيسوان تو در قابِ روسري


چهار:


دل خوش به حُسنِ نيتِ اين دست ها نكن


گـــاهي ترحُم ِ تو به گنجشكها خطـــاست


           جـالــيز را بدونِ مترســــــــــك رها نكن


پنج:


ســـــكانس اول: دريا،سكــــــوت،آرامش


سكانسِ بعدي: سقــفي براي فاصله ها...


      سكانس آخــــر :- قـــاضي- و برگه ي سازش


شش:


سالهــــا در پيـــــاده رو فــــــالَـش


عــــابران را چه ســـــاده عاشق كرد


               مــرغ عشــــقي كه در قفس دق كرد


هفت:


حلـــقه كرد دست را دور ِ گردنت


پلــــــــك زد و پر كشيد


                         روح از تنـــــــــت


هشت:


خســـــــته و دلزده از روز و شبـــــــِ تكراري


زندگي كـــردن ما بدقِلـــِقي با مرگ است


               مــلك المـــوت ؛ جهــــنم؟... دربست!


نُه:


مـــــرز ِ باريكي بود


سفـــــره هاي بي نان


           تا حـــــــــــراج ِ ايمان


ده:



آن سوي تمدن ِ غم انگــــيز ِ بشر


دور از تپش ِ پرنده و جنگـــل و رود


                  تنهــاييِ كاكتوس هــــا جدي بود!




پي نوشت:

-اين روزها

   بهاي

    هر چيز

      وهر كسي

         كه دو رو دارد

روز به روز افزون مي شود

    باور نداري؟

               مَظِنه ي سكه را بگير!

.

.

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:37 قبل از ظهر | شنبه دوازدهم شهریور 1390 •


- هشت سه گـــــــــاني در اوزان مختلف


  يك:


  اسلحــــــه رو به عكس زن نشانه نرفت


 بيتِ آخر كمـــــــي معطل مــــــــاند


شـــــــــاعري ماشه...  گيجگاه... چكاند!


دو:

لب هاي زن رديفــــــ ِ غزل شد و چشم هاش



تا رو به حجــــــــــم ِ آبيِ آييــــــنه وا شدند


        در قـــــــافيه به شكل كبوتـــــــر رها شدند


سه:


خيالِ تُنگِ چشمــــــــــــانت سرابِ آرزويم شد



ميان ساقــــــــه هاي ِ لاغر و كم خون ِ گندمزار


   بيــــــــا و ماهي ِ لب تشنه ات را از زمين بردار


چهار:


اين قصه عــــاشقانه ي ِ ماه و پلنگــــــــــ نيست



ديگــــــــــــــــر تمـــــــــــــام شد؛



بعـــد از تو هيـــــچ چيــز برايم قشنگــــــــــ نيست


پنج:


نگـــــــاه ِ خيس ِ تو در ذهن پاكـــــِ پنجره ها



هواي فاصـــــــــله سرد است و مرگبار اين بار


                زمـــــــــــــــــــان گذشت و ساعت چهار بار...

شش:


تـــــــــــــــو از نجابتِ نقاش ِ واژه ها "سهراب"



 و  از صـــــــــداقتِ شعــــــــــر ِ" فروغ "مي گفتي


    چـه مهربان و صميمـــــــــــــــي دروغ مي گفتي


هفت:


غم ِ تصنيفــــِ "  شُد خزان ِ " بَنــــــــــــــان



صبح دلگيــــــــــــرِ اول ِ پاييــــــــــــز


شــــــــــاعري در اتاق حلق آويــــــــز


هشت:



وقتي غـــــــــــزل به يا‍ئــــسگي تن سپرده بود


ســــــــاقي مرا به ميكـــــــــــــده اي روِبِراه برد


        "  بايـد به معــــجزاتِ ســـــــــــــــه گاني پناه برد"



پي نوشت:

- سه گاني سه و پنج و شش با احترام و تأسي به

پريشادخت ِشعر فارسي بانو فروغ فرخزاد


-سه گاني هشت تقديم به استادان گرانقدر دكتر فولادي نازنين

و استاد پاييزرحيمي عزيز...

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 9:30 قبل از ظهر | شنبه بیست و دوم مرداد 1390 •




-به امر استاد پاييز رحيمي جسارت به مشق " سه گاني" نمودم

اميد كه مقبول افتد:

.

.

.


1. اوليـــــــــــن ديدارمان : كارون


        رد پايت روي ساحــــــــــل ماند

            پاي احساسي كه در گـــــــــــل ماند



2. دشت گيسويت رهــــــا در باد


          آهــــــوي چشمت هراسان شد

           در شكــــــاف خنده پنهان شد



3. اولين ديدارمان : تهـــــــران


          عصــــــــر يكشنبه پل رومي

        مثـــــل باران پاك و معصومي



4.  ني ني سُكــــــــرآور چشمت


          خانه ي ِ بي بي     شب ِ يلدا

        شوقِِ هم آغـــــــــــوشي ِ فردا



5.  مشترك در خــانه مشغـــــول است


                     در خيابــــــــــــــــــان مرد آواره

                  پشت خطي هاي همـــــــــــــــــواره



6.    نيستي ؛ خـــــــانه زمينگير است


             باغچه بي آسمـــــــــان...بي برگ

                 از در و ديوار بوي مرگــــــــــ


...


7.   آخرين ديدارمان: شيـــــــــراز


              در غــــــــروب ِ فِلكه ي ِ گازو

              دست ِ تو در دست هاي او…



8.   آخرين ديدارمان: تهـــــــــــــــران


                             در حـــــــــــــــوالي پل حافظ

                                عشقِ بي حاصل خداحافظ

.

.

.

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:54 قبل از ظهر | سه شنبه هجدهم مرداد 1390 •


 در خبرها آمده بود آقای فرج‌الله سلحشور در یکی از آخرین مصاحبه‌هایی که داشته،

ایرادی هم به فیلم «جدایی نادر از سیمین» گرفته بود

با این رویکرد که چرا آدمی مثل سارکوزی باید مشتاق تماشای این اثر باشد

و حالا که هست، یعنی فیلم مشکل دارد.


راستش روزهای نخستی که خبر تمایل رئیس جمهور فرانسه

برای دیدن فیلم فرهادی در رسانه های داخلی منتشر شد،

  اطمینان داشتم بازخورد آن نزد بسیاری از رسانه‌ها

و جریان‌های «خودارزشی‌انگار» چیزی شبیه به

همین افاضات جناب سلحشور خواهد بود.


این را گفتم تا مشخص باشد این صحبت‌های آقای سلحشور

به خودی خود و به تنهایی، آن قدر واجد ارزش و انگیزه نیست

که نگارش نوشتار و یادداشتی را موجب شود؛ آن‌چه اهمیت واکنش

در قالب این یادداشت را تشکیل می‌دهد، خود این طرز تفکر است

که متأسفانه نه فقط درباره فیلم فرهادی یا سینما، بلکه در بسیاری

از زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی هم به چشم می‌خورد. مثال می‌زنم:


لابد فراوان دیده‌اید که وقتی یک جریان و یا شخصیت غربی

از ایده یا حزب یا چهره‌ای سیاسی تعریف می‌کند،

جناح‌های رقیب فوری شروع به تخریب طرف مقابل می‌کنند

که دشمن در حال حمایت از او است. ولی اگر همین اتفاق درباره خود آن جناح‌های «خود‌ارزشی انگار» بیفتد، تعبیر کاملا عوض می‌شود

و تعریف و تمجید غربی‌ها به منزله «اعتراف غرب به عظمت فلان پدیده» و

یا «شکست غرب در برابر ابهت فلان شخص» در نظر گرفته می‌شود.

خب البته این هم از نمک‌های اوضاع سیاسی دیار ما است

که حالا در ابعادی جزئی‌تر در مورد فیلم موفقی مثل «جدایی نادر از سیمین» دارد

پاشیده می‌شود.


فرض کنید (فرض محال که محال نیست) که مثلا همین الآن روسای جمهور

و رهبران اروپایی متمایل به تماشای سریال «یوسف پیامبر» یا «ملک سلیمان»

یا «پایان‌نامه» یا «اخراجی‌ها» باشند و ماجرا رسانه‌ای شود. فکر می کنید

واکنش آقایان همین چیزی باشد که الآن در لحن جناب سلحشور مشاهده می‌شود؟

و یا تصور می کنید ماجرا صورت دیگر پیدا کند و عباراتی از

قبیل «درهم شکستن هیمنه سینمای غرب در قلب استکبار» و

« صدور ارزش‌های ناب سینمای متعهد به دیار کفر و الحاد» و مانند آن ابراز گردد؟


البته اگر مشخصا رهبران مثلا کشورهای دوست و برادر آمریکای لاتین

این فضا را ایجاد کنند، آن گاه روزنامه معروف ارزشی‌مان

هم دیگر به خود زحمت نخواهد داد تا وارد مسائل جنسی و زناشویی،

از نوعی که درباره سارکوزی و همسرش ابراز داشته بود، بشود ولو

این که رهبران آن کشورها هم در روابط نامشروع مورد نظر آقایان،

دست کمی از امثال خانواده سارکوزی نداشته باشند.


موضوع این جا است که مشکل دوستان «خود‌ارزشی‌انگار»

در زمینه سینما، آن است که اغلب کم‌توان بوده‌اند و خواسته‌اند

در پشت نقاب شعارهای ارزشی برای خود وجهه کسب کنند

و البته چون این شعارها، بُرد محدودی دارد و خارج از دایره قبیلگی،

خریداری ندارد، لذا بیش از آن که از درِ ایجاب وارد شوند،

دائما به تئوری سلب متوسل می شوند و کارهای ارزشمند آن‌هایی را

که غیرخودی می‌پندارند خفیف و خوار برمی‌شمارند و

ای کاش این روال نیز دست کم از استدلالی متین برخوردار بود.


می‌شود فیلمی مثل «جدایی نادر از سیمین» را دوست نداشت

و برای آن دلایلی سینمایی - ولو نامقبول- آورد،

اما این که در فراگردی «خاله زنکی» مدعی شویم چون سارکوزی که زمانی

زنش مانکن و مدل بود و خودش هم حالا مثلا سیاست‌های هسته‌ای ما را قبول ندارد،

به صرف این که ابراز تمایل به دیدن فیلم کرده،


پس این فیلم محکوم است؛ از آن ایده‌های نابی است


                            که طنز گودرز و شقایق را تداعی خواهد کرد.

.

.

.

-پي نوشت


- به اصغر فرهادي عزيز پيشنهاد ميكنم حالا كه دوستان


 طرح خطير و مهم و ارزشمند((تفكيك جنسيتي در دانشگاه ها))را مطرح نموده اند


و بر لزوم اجراي آن تاكيد دارند در صدد توليد فيلمي برآيد


با اين عنوان:((جداسازي نادر از سيمين)) و

اينگونه خود را از برچسب ها و افاضات دوستان در امان دارد


- يادت باشد كه من هيچ وقت فراموشكار خوبي نبودم


                               و چه سخت است فراموشي ات...


!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 9:38 قبل از ظهر | دوشنبه بیستم تیر 1390 •


جمعه


يازدهم تير هزار و سيصد و نود


ساعت يازده صبح


بهشت زهرا


مراسم چهلمين روز پرواز عقاب


به عنوان يك پرسپوليسي از همه ي دوستانم


چه سرخ و چه آبي


كه توان آمدن به مراسم را دارند


تقاضا ميكنم


                        بيايند...


                                            سپاس


!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 7:20 بعد از ظهر | دوشنبه ششم تیر 1390 •



باراني مورب


در نيمروزي آفتابي...



هيچ اتفاقي نيفتاده است



اما من



قسم مي خورم که اين باران



باراني معمولي نيست




حتما



             جايي دور



                    دريايي را به باد داده اند

.

.

.

پي نوشت:


-از رسول يونان عزيز


- بقول عزت الله انتظامي نازنين در مراسم نكوداشت خود در تالار وحدت:


                    "كاش قبل از هر چيز ياد بگيريم كه با هم مهربانتر باشيم"

 

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 7:53 بعد از ظهر | جمعه سوم تیر 1390 •


      مشت ها یکی پس از دیگری به صورتت می خورد.


گوشه رینگ گیر افتاده ای. فرصت نفس کشیدن هم نداری.


به ساعتت نگاه می کنی. دو ساعت گذشته. حتی درب آب معدنی را هم باز نکرده ای.


دستی به صورتت می کشی. اثری از کوفتگی و جراحت نیست.


پس این همه درد از کجاست؟ گویی تمام مشت ها را بی وقفه به ذهنت کوبیده اند.


خودت را روی صندلی تکان می دهی. انگار تیتراژ پایانی هم با همیشه متفاوت است.


چرا این بازیگران نمی روند. نه از پرده سینما نه از پرده ذهن من.


تازه فیلم شروع شده است.


جدایی نادر از سیمین...

 

                       نه، جدایی من از عادت.



دو ساعت از خوردن شکلات تلخ فرهادی لذت برده ایم.


اما حالا ما مانده ایم و تلخی ای که بدجوری گلویمان را آزار می دهد.


تلخی چه بی رحمانه در ذهنت خيمه مي زند. تلخی روبه رو ...



اب معدنی ات دست نخورده است... می توانی بفهمی...


               همه چیز از یک عادت شروع می شوند: عادت دروغ.



بازی ها بی نظیرند. از شهاب حسینی که حجت را به یادماندنی تصویر می کند


تا لیلا حاتمی که سیمین را آنقدر آشنا خلق می کند


که گویی صدها سیمین را قبل از آن دیده ای.


مگر می شود گریه نادر بر دوش پدر را دید و بغض نکرد؟


مگر می شود شک را در چشمان ترمه دید و تردید نکرد؟


راضیه همان زنی است که بارها در زندگی مان دیده ایم. می شناسیمش.


حالا می فهمیم که چرا داوران جشنواره برلین برای اولین بار


در تاریخشان خرس نقره ای بهترین بازیگر مرد و زن را


به گروه بازیگران این فیلم داده اند.



کارگردانی ستودنی است. از قاب تصویر تا کنترل بازیگران.


دقیقاً همانی است که باید باشد.


فیلمبرداری و صدابرداری فراتر از سیمای ایران است.


اصلاً متوجه نمی شوی که در حال دیدن فيلم هستي،


گويي خود در وسط ماجرا قرار داري.



همه اين ها قابل تقدير اند. اما آن چيزي كه "جدايي نادر از سيمين"


را شاهكار سينماي ايران مي كند، 


فيلمنامه است.


فيلمنامه اي كه مهندسي خارق العاده اي دارد.


ساختماني كه هر كدام از آجرهايش را برداري، فرو مي ريزد.


حالا مي توانيم درك كنيم بحث سيمين با كارگران، پاره شدن نايلون زباله ،


گفت و گوي ترمه با كارگر پمپ بنزين، تا چه حد ضروري است.



فرهادي قبل از اكران فيلمش در برلين، ايراني شدن موضوع فيلمش


در مقايسه با موضوع جهاني "درباره ي الي" را


عامل ممكن الوقوع براي ديده نشدن عنوان كرده بود


ولي نتيجه غير قابل باور بود. دغدغه اي ايراني چنان پرداخت شده بود



                 كه در مدتي كوتاه در پيش از 15 كشور جهان اكران گسترده شد.



فيلمنامه جامعه شناسي كاملي از مردم ايران است.


جامعه اي كه در وصيت پدرش كوروش كبير از دروغ نهي شده است.


ولي چنان به آن مشغول است كه گويي كليد هر مشكلي را در دروغ مي جويد.


                   غافل از آنكه دري كه از دروغ باز شود به دره هلاكت منتهي مي شود.



جامعه اي كه در باورهاي مذهبي اش اعتقاد دارد «النجات في الصدق»


ولي موقعي سراغ صداقت مي رود كه ديگر دروغ كار گشا نباشد.


                                          هنگامي كه مجبور به راستگويي مي شود.



اين است راز آشفتگي ذهن مان پس از ديدن يك فيلم واقع گرايانه.



اين جاست كه وقتي دروغ هاي ساده راضيه، ترمه، نادر و حجت را مي بيني،


به یاد خودت می افتی. وقتی با فاجعه ای که از این عادت ساده ناشی شده


                                     مواجه می شوی دیگر راهی برای فرار نداری.


این جاست که تمام دروغ هایی که در زندگی ات گفتی آوار می شوند 


                                     و بر سرت خراب و تو هیچ راه دیگری نداری.


این فیلم یک شکلات تلخ است. خیلی تلخ. تلخ اما دوست داشتنی.


تلخی تا مدتها در دهانت می ماند و اجازه ی بازگشت به عادت را به تو نمی دهد.


 فرهادی عزيز


سپاس از این که کاممان را تلخ کردی.


سپاس از اینکه ذهنمان را با مشت هایت سیاه و کبود کردی.


سپاس از اینکه خودمان را به خودمان نشان دادی. 


حتی سپاس به خاطر آب معدنی دست نخورده ای


                     که می توانست این تلخی دوست داشتنی را پاک کند.

.

.

پي نوشت:

.

.

- لب از گفتن چنان بستم كه گويي

                                 

                                    دهان بر چهره زخمي بود و به شد...


- بقول سيد علي صالحي عزيز:


                             " حال همه ما خوب است...اما تو باور نكن"

..

...

....

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:21 قبل از ظهر | دوشنبه نهم خرداد 1390 •




 

زغال گداخته‌ای‌ست نامت





ایستاده در گلویم 




که با هر نفس




گُر می‌گیرد و




خاکستر می‌شود صدایم



پي نوشت:


 1ديگر آسوده بخوابيد عاشقان ميز هاي از چوب گردو


                   و شيفتگان صندلي هاي چرمي قدرت


                        ديگر ناصرحجازي


                         با آن زبان از صراحت سرخ و از صداقت سبزش


                                                        آزارتان نخواهد داد!

                 آسوده بخوابيد

                                   عقاب از شهر كلاغ ها پريد


2.     جز حروف نام تو


                                 تمام حرف ها


                                                     اضافه اند...



 

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 10:0 قبل از ظهر | پنجشنبه پنجم خرداد 1390 •




نمی‌توانم



نمی‌توانم قصه‌ی بزغاله و گرگ و میش بگویم



برای کودکی



که در آغوش من خوابش نمی‌برد



قصه‌های جعلی   برای خواب‌های بدلی است



قصه‌ی من



قصه‌ی پلنگ زخمی بود



که به صورت ماه پنجه می‌کشید



نور از چنگالش چکه می‌کرد



و زیر شیارهای مهتاب


                            نعره‌های ابدی می‌زد



حالا  این کودک نارس



با این چهره‌ی پیر



             برای آغوشی که دیگر تنگ نیست


لالایی می‌خواند



و چشم به روی آسمانی می‌بندد



که دیگر



              ماه



                        ندارد...


پي نوشت:

-از ندا خدادادي

ز دريچه اين وبلاگ مصيبت جانكاه وارده را به قاسم فدايي عزيز و نصرالله فدايي نازنين تسليت عرض نموده و برايتان از خداي بزرگ طلب صبرمي نمايم.

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 7:11 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 •





از بيل گيتس پرسيدند:


از تو ثروتمند تر هم هست؟


گفت: بله فقط يک نفر.


پرسيدند: چه كسي؟


بيل گيتس ادامه داد:


سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم


و به تازگي انديشه‌هاي خود و در حقيقت به طراحي مايکروسافت


مي انديشيدم، روزي در فرودگاهي در نيويورک بودم


که قبل از پرواز چشمم به نشريه ها و روزنامه ها افتاد.


از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد،


دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم


ديدم که پول خرد ندارم.


خواستم منصرف بشم که ديدم


يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش


وقتي اين نگاه پر توجه مرا ديد گفت:


اين روزنامه مال خودت؛ بخشيدمش؛ بردار براي خودت.



گفتم: آخه من پول خرد ندارم!


گفت: براي خودت! بخشيدمش!



سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توي همان فرودگاه


و همان سالن پرواز داشتم.


دوباره چشمم به يك مجله خورد دست کردم تو جيبم


باز ديدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت:


اين مجله رو بردار براي خودت.



گفتم: پسرجون چند وقت پيش من اومدم


يه روزنامه بهم بخشيدي


تو هر کسي مياد اينجا دچار اين مسئله ميشه،


بهش مي‌بخشي؟!



پسرگفت:


آره من دلم ميخواد ببخشم؛ از سود خودم مي‌بخشم.



به قدري اين جمله پسر و اين نگاه پسر تو ذهن من موند


که با خودم فکر کردم:


خدايا اين بر مبناي چه احساسي اين را مي‌گويد؟!



بعد از 19 سال زماني که به اوج قدرت رسيدم


تصميم گرفتم اين فرد رو پيدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم.


گروهي را تشکيل دادم و گفتم بروند و ببينند


در فلان تاريخ و فلان فرودگاه کي روزنامه ميفروخته ...


يک ماه و نيم تحقيق کردند


تا متوجه شدند يک فرد سياه پوست مسلمان بوده


که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛



از او پرسيدم: منو ميشناسي؟


گفت: بله! جنابعالي آقاي بيل گيتس معروفيد


که دنيا ميشناسدتون.



گفتم: سال ها قبل زماني که تو پسر بچه بودي


و روزنامه مي‌فروختي دو بار چون پول خرد نداشتم


به من روزنامه مجاني دادي، چرا اين کار را کردي؟


گفت: طبيعي است، چون اين حس و حال خودم بود.



گفتم: حالا مي‌دوني چه کارت دارم؟


مي‌خواهم اون محبتي که به من کردي را جبران کنم.


جوان پرسيد: چطوري؟


گفتم: هر چيزي که بخواهي بهت مي‌دهم.


(خود بيل‌گيتس مي‌گويد

اين جوان وقتي صحبت مي‌کرد مرتب مي‌خنديد)


جوان سياه پوست گفت: هر چي بخوام بهم ميدي؟


گفتم: هرچي که بخواهي!


اون جوان دوباره پرسيد: واقعاً هر چي بخوام؟


بيل گيتس گفت: آره هر چي بخواهي بهت ميدم،


من به 50 کشور آفريقايي وام داده‌ام،


به اندازه تمام آن‌ها به تو مي‌بخشم.


جوان گفت: آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني!


گفتم: يعني چي؟ نمي‌توانم يا نمي‌خواهم؟


گفت: مي‌خواهي اما نمي‌توني جبران کني


پرسيدم: چرا نمي‌توانم جبران کنم؟


جوان سياه پوست گفت:


فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو بخشيدم


ولي تو در اوج داشتنت مي‌خواهي به من ببخشي


و اين چيزي رو جبران نمي‌کنه...


اصلا جبران نمي‌کنه...


با اين کار نمي‌توني آروم بشي...


تازه لطف شما از سر ما زياد هم هست!


بيل گيتس مي‌گويد:


همواره احساس مي‌کنم ثروتمندتر از من کسي نيست


جز اين جوان 32 ساله مسلمان سياه پوست!!!

.

.

.

پي  نوشت:



اول :هر كس در اين دنيا تعبير و تفسير شخصي


و منحصر بفردي


 نسبت به مفهموم خطير و ارزشمند "گذشت" داره



گاهي گذشت كردن به قيمت از دست دادن


تمام بهانه هاي زندگي و


خوشبختي ادمي حاصل ميشه


اونجاست كه بايد تلخ ترين و غم انگيز ترين تنهايي ها


رو تجربه كرد


و به اين دلخوش بود كه طرف معامله خداست


و 


از همون خدا طلب صبوري ميكني


و گاهي گذشت كردن يك فيگور به ظاهر جوانمردانه و انساني


و در باطن يك شو و نمايش متظاهرانه است.


دوم: بزرگي مي فرمود:


آنكه با تمام عشق خويش دوست ميداري


رها كن... رها بگذار... رها بخواه



اگراز آن توست به تو باز گردد


و اگر سهم تو نيست


در محبس غرور و نخوت خويش نگاه داشتنش



عين حماقت توست!


سوم: بقول فاضل:


"مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب


              در دلم هستي  و  بين  من و تو فاصله هاست...



- ودر پايان  خواهش ميكنم :


                "  لطفا" به كسي بر نخورد....  "

.

.

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 5:45 بعد از ظهر | جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 •


نه


اين شهر



شهر قصه های مادر بزرگ نیست



که زیبا و آرام باشد



آسمانش را



هرگز آبی ندیده ام



من از اینجا خواهم رفت



و فرقی هم نمی کند



که فانوسی داشته باشم یا نه



کسی که می گریزد



                   از گم شدن نمی ترسد...



"از رسول يونان نازنين"

.

.

.

پي نوشت:


1_  نبار بارون...

                 ديگه هيچ وقت نبار!


2_ حسي غريب به من مي گويد


ماهي هاي قرمز سفره ي هفت سين من


                                  هرگز نمي ميرند...

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 12:34 بعد از ظهر | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 •






خودم را برميدارم



و بيرون ميزنم از تخت...



جهان



نغمه ي غمگيني ست



كه من



      با دو سيم آن را در گوش خود




                                     فرو كرده ام...

!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 5:29 بعد از ظهر | دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 •


.

.

.

"مجموعه ی پایتخت " را دوست دارم چون :


- تصویری واقعی از دغدغه های قشر کثیر جامعه نشان می دهد.


- چون هیچ چیزی را مسخره نمی کند.


- برای اولین بار در یک سریال نوروزی شخصیت پردازی شُسته رُفته می بینم.


- دوربینی می بینم که کاملا با حوصله حرکت می کند

(بر خلاف سایر سریال های نوروزی که تکنیک های حرکت دوربین

در هیچ کدام جلب توجه نمی کند).


- سیر تکامل فهم تنابنده را در فیلمنامه نویسی به خوبی حس می کنم.


- برای اولین بار در یک سریال ایرانی یک عشق واقعی و البته غیر شعاری می بینم.

در شرایطی که نقی و هما عاشق هم هستند اما بر خلاف سایر فیلم و سریال هایمان

دائم قربون صدقه ی همدیگر نمی روند.


- برای اولین بار در یک سریال نوروزی،

کسی که می تواند مرا بخنداند اشک مرا هم در می آورد.

(سکانس گریه کردن نقی روی نیمکت در پارک، هنگامی که امدادرسانان اورژانس

به وضعیت پدرش در داخل کامیون رسیدگی می کنند و او آه در بساط ندارد).


- سریالی می بینم که در آن موقعیت مرا پای قصه حفظ می کند

نه ادا اطوار و کج و معوج شدن قیافه ی به اصطلاح بازیگر و بداهه های جا و بیجایشان.


- با فیلمنامه ای منطقی روبرو هستم، منطقی که متاسفانه

هر روز کمتر از دیروز در کمدی هایمان می بینیم.


- جزو معدود دفعاتی است که حضور هیچ شخصیتی را در قصه اضافه احساس نمی کنم،

بر خلاف دیگر سریال ها که مثلا تا علی صادقی و سوری خانوم و پور مخبر نباشد

که اصلانمی شود سریال ساخت.


- با وجود زمان کمی که گروه برای تولید و رساندن کار به پخش داشتند،

آثار شتابزدگی آنچنانی ای در کار احساس نمی شود.

- محسن تنابنده را می بینم و از بازی اش لذت می برم

و او دوباره مرا یاد بازی فوق العاده استثنائی اش

در سکانس بیمارستان "هفت دقیقه تا پاییز" می اندازد.

(محسن اگر کمی اخلاقش را بهتر کند حقش خیلی بیشتر از این هاست)


البته نمی توان از بازی احمد مهران فر در نقش ارسطو غافل شد

بدون شک "پایتخت" برنده ی دوئل سریال های نوروزی تلویزیون است.

در شرایطی که امسال عملکرد تلویزیون در زمینه ی ساخت سریالهای نوروزی

چیزی شبیه فاجعه بود اما ... سیروس مقدم و گروهش کورسوی امیدی در دل ما زنده کردند

که کماکان منتظر کاری با کیفیت بالاتر از مقدم - تنابنده باشیم.


حاصل تجربیات یک دهه سریال سازی مقدم در کنار فهم بالای تنابنده باعث شد مجموعه ای

ببینیم که از دل جامعه برمی خیزد و سخنی هم که از دل برخیزد لا جرم بر دل نشیند.


!! ابري شده بدست {حامد رمضاني} | 8:16 بعد از ظهر | شنبه سیزدهم فروردین 1390 •

RSS