برای رسم پرنده



برای رسم پرنده

( تقدیم به اِلسا هنریکِز)

 

ابتدا قفسی بکش با دریچه‌ای باز

آن‌گاه طرح ساده و آراسته‌ای از آن‌چه برای او مناسب است

بوم را به درختی تکیه بده در باغ، بیشه یا جنگلی انبوه

و در ورای درختی بمان در سکون محض و سکوت

گاه زود می‌آید پرنده و گاه

به سال‌های مدید می‌انجامد این‌که تصمیم بگیرد

بمان!

بمان و مایوس مشو، حتی اگر در انتظارت سال‌ها سپری شوند

که دیر و زود آمدن او

به طرح تو بر بوم ارتباطی ندارد

 

آن زمان اما . . . اگر پرنده رسید

به عمیق‌ترین سکوت‌ها پناه ببر

بمان تا به قفس بیاید

آن‌گاه

دریچه را با آرامش قلم‌مویت ببند

میله‌ها را یک به یک محو کن

در آن حال که مراقبی تا حتی پری از او را لمس نکنی

آن‌گاه

درخت را رسم کن

                             با آراسته‌ترین شاخه‌اش برای پرنده

                             با سبزینه‌ی برگ و طراوت باد

                            با غبار خورشید

                            و آوای حیوانات علفزار

                                                   در حرارت تابستان

تا آواز پرنده صبر کن

نخواندن او نشانه‌ای‌ست از بدی آن‌چه که بر بوم کشیده‌ای

و خواندن او نشانه‌ای خوب

که می‌توانی امضائی به اثر بنهی

 

حالا پری از پرهای او جدا کن

 و نام‌ات را در گوشه‌ی بوم

                                         بنویس...

                                         ترجمه از شعر : ژاک پره ور(شاعر فرانسوی)

.

.

.

پی نوشت:

 

ژاک پره ور (۱۹۷۷ – ۱۹۰۰)
 

شاعر فرانسوی زبان که بیش‌تر برای اشعارش درباره‌ی زندگی شناخته شده است. عمده شهرت‌اش را در پاریس و بعد از جنگ جهانی دوم کسب کرد. وی به جز شعر، به نوشتن فیلم‌نامه نیز می‌پرداخت که فیلم «فرزندان بهشت» به قلم او و کارگردانی مارسل کارنه جزو بهترین آثار تاریخ سینمای فرانسه به شمار می‌آید. شعر «برای رسم پرنده» یکی از مشهورترین شعرهای ژاک پره ور است که فیلمی نیز بر مبنای آن ساخته‌اند.

 

 

من ليلي چه مي خواهم؟!


گويند مجنون از بي توجهي ليلي ملول گشت و راه يبابان در پيش گرفت !


رفت و رفت تا از ديار ليلي دور بشد


به اين اميد که شايد فرجي حاصل گشته و عنايتي از الطاف ايزدي شامل حالش گردد.


مجنون را رفيقي بود که همدم پيش از مجنون صفتي اش بود


و سخت مجنون را دوست مي داشت و از مجنون حالي اش سخت مغموم بود .


پس از عزيمت مجنون ، آن رفيق شفيق به سراغ ليلي رفت


و به لابه و التماس ليلي را متقاعد کرد


تا به سراغ مجنون رفته ، وي را به شهر بازگرداند !


ليلي به را ه افتاد تا مجنون را يافت


در حالي که در گوشه اي زير درختي بساط بگسترده بود


و عاشقي پيشه کرده بود و چوبي در دست روي خاک رس ،

نقش ليلي حک مي کرد !


ليلي وي را ندا کرد که اي مجنون از براي چه اين چنين مغموم نشسته اي ؟


که ليلي ات به سراغت آمده تا تو را به شهر برد و نزد تو بماند !


مجنون سر بلند کرد و شانه اي بالا بينداخت


و سري بجنباند که چه مي گويي؟


ليلي که دريافته بود مجنون کلامش را ادراک نکرده تکرار کرد:


ليلي ام ! مگر نمي بيني؟


 

مجنون خنده اي کرد و گفت :


من ليلي چه مي خواهم؟! من را با خيالش خوشي است !


                                                 خوشي از من نستان و برو !

.

.

.

پی نوشت:


   *حکايات ليلي و مجنون ، جلد اول به قلم حاکم الحکما، محدثه ج !!!


   * این چند روز اخیر از خیلی از دوستانم شنیدم که از نبودن تیم ملی ایران در جام جهانی

      ناراحت و دپرس هستند...اما هیچکس ازین افسرده نیست که تا صد سال دیگر هم

      کشور باستانی و با قدمت هزاران ساله ما توانایی میزبانی این جام را نداره...

     غم انگیزه...


مثل دستان تو...



چشم ها را در دست هایت بگیر


و دست هایم را بشنو


و بخوان آوازی از سر انگشتانم



که تو را با همه وجودم میشناسم


می بویمت


مثل گلی که همین لحظه از شاخه چیده شده


می بینمت


مانند منظره ای در  دور دست دریا


می شنوم تو را


چون آواز اساطیر باستان


تورا مز مزه می کنم


چون شیرینی باغ های نیشکر


دست هایت را نوازش میکنم


       مثل هیچ چیز...

                      


                       مثل دستان تو


                                            که همه چیز است...



                                              "ترجمه ترانه ای از :

                                         ادی پیاف خواننده فقید فرانسوی"


پی نوشت:

-میلاد خجسته بهانه ی شیرین و دلنشین آفرینش هستی  و ریحانه ی نبی

حضرت زهرای مرضیه

بر تمام شما علی الخصوص مادران نازنین که نگاه مهربانشان امتداد دریاهاست تهنیت باد...

.

.اگر فرصت کردید به مادرانی که فرزندشان را به هر دلیلی از دست داده اند سری بزنید

و با شاخه گلی  غم تنهاییشان را سبک تر کنید...

.

-از "آریا عظیمی نژاد" بخاطر ساختن آهنگ ماندگار و نوستالوژیک {میم مثل مادر} ممنونم...

آهنگی که تا آبد من را به گریه وادار می کند...روح رسول ملاقلی پور عزیز هم شاد...

.

.

.

غم نامه های مکرر...


.

.

.


شامگاهانی پیش برنامه ای را از دریچه ی رسانه ی میلی مان می دیدم


از سر ناچاری


بنام "دیروز ...امروز...فردا "


مجری برنامه جوانی بود که گمان کنم حدود سی و اندی سال از عمرش میگذشت


با محاسنی که من را بیاد بچه های خط می انداخت


و صورتش به مدد پرژکتور ها نور بالا می نمود...


روبرویش سرداری بود که زمانی در شط خون جنوب


سینه اش را به گلوله ها تعارف میزد


{که در آن زمان این جوان مجری گویا به بلوغ  نوجوانی هم نرسیده بود}


خنده های جوانک به آن سردار که بوی تعفن دکان بازی های نخ نما شده  سیاست زده


را برایم تداعی میکرد و تلاش کریه او


برای به چالش کشیدن سردار که چطور وزیر فلان فتنه گر سبز بوده ای


روحم را خراشید...


دلم برای بچه های عملیات بیت المقدس گرفت


چقدر تنهاییشان از تنهایی آن روزها  عمیق تر وغم انگیزتر شده...


.

.

.


پی نوشت:


امشب هم باز از همان دریچه


برنامه"هفت" فریدون خان جیرانی را


به تماشا نشسته بودم


معاونت محترم سینماییمان که بوی عطر های تازه خریداری شده ی فرانسوی اش


از ارتباط تلفنی که با این برنامه برقرار نموده بود داشت خفه ام میکرد


از  حاصل سفرش به فستیوال کن سخنانی افاضات فرمود


که مسعود فراستی را چون من وادار به ترسیم لبخند غم انگیزی بر چهره نمود


خدایا چه غمی بالاتر از اینکه شمقدری ها  کیارستمی ها  را به نقد بنشینند


و داعیه سینمای برتر را فریاد بر آرند...


چه بگویم...

                                      الله مع الصابرین...

.

.

.