نمی‌توانم



نمی‌توانم قصه‌ی بزغاله و گرگ و میش بگویم



برای کودکی



که در آغوش من خوابش نمی‌برد



قصه‌های جعلی   برای خواب‌های بدلی است



قصه‌ی من



قصه‌ی پلنگ زخمی بود



که به صورت ماه پنجه می‌کشید



نور از چنگالش چکه می‌کرد



و زیر شیارهای مهتاب


                            نعره‌های ابدی می‌زد



حالا  این کودک نارس



با این چهره‌ی پیر



             برای آغوشی که دیگر تنگ نیست


لالایی می‌خواند



و چشم به روی آسمانی می‌بندد



که دیگر



              ماه



                        ندارد...


پي نوشت:

-از ندا خدادادي

ز دريچه اين وبلاگ مصيبت جانكاه وارده را به قاسم فدايي عزيز و نصرالله فدايي نازنين تسليت عرض نموده و برايتان از خداي بزرگ طلب صبرمي نمايم.





از بيل گيتس پرسيدند:


از تو ثروتمند تر هم هست؟


گفت: بله فقط يک نفر.


پرسيدند: چه كسي؟


بيل گيتس ادامه داد:


سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم


و به تازگي انديشه‌هاي خود و در حقيقت به طراحي مايکروسافت


مي انديشيدم، روزي در فرودگاهي در نيويورک بودم


که قبل از پرواز چشمم به نشريه ها و روزنامه ها افتاد.


از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد،


دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم


ديدم که پول خرد ندارم.


خواستم منصرف بشم که ديدم


يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش


وقتي اين نگاه پر توجه مرا ديد گفت:


اين روزنامه مال خودت؛ بخشيدمش؛ بردار براي خودت.



گفتم: آخه من پول خرد ندارم!


گفت: براي خودت! بخشيدمش!



سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توي همان فرودگاه


و همان سالن پرواز داشتم.


دوباره چشمم به يك مجله خورد دست کردم تو جيبم


باز ديدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت:


اين مجله رو بردار براي خودت.



گفتم: پسرجون چند وقت پيش من اومدم


يه روزنامه بهم بخشيدي


تو هر کسي مياد اينجا دچار اين مسئله ميشه،


بهش مي‌بخشي؟!



پسرگفت:


آره من دلم ميخواد ببخشم؛ از سود خودم مي‌بخشم.



به قدري اين جمله پسر و اين نگاه پسر تو ذهن من موند


که با خودم فکر کردم:


خدايا اين بر مبناي چه احساسي اين را مي‌گويد؟!



بعد از 19 سال زماني که به اوج قدرت رسيدم


تصميم گرفتم اين فرد رو پيدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم.


گروهي را تشکيل دادم و گفتم بروند و ببينند


در فلان تاريخ و فلان فرودگاه کي روزنامه ميفروخته ...


يک ماه و نيم تحقيق کردند


تا متوجه شدند يک فرد سياه پوست مسلمان بوده


که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛



از او پرسيدم: منو ميشناسي؟


گفت: بله! جنابعالي آقاي بيل گيتس معروفيد


که دنيا ميشناسدتون.



گفتم: سال ها قبل زماني که تو پسر بچه بودي


و روزنامه مي‌فروختي دو بار چون پول خرد نداشتم


به من روزنامه مجاني دادي، چرا اين کار را کردي؟


گفت: طبيعي است، چون اين حس و حال خودم بود.



گفتم: حالا مي‌دوني چه کارت دارم؟


مي‌خواهم اون محبتي که به من کردي را جبران کنم.


جوان پرسيد: چطوري؟


گفتم: هر چيزي که بخواهي بهت مي‌دهم.


(خود بيل‌گيتس مي‌گويد

اين جوان وقتي صحبت مي‌کرد مرتب مي‌خنديد)


جوان سياه پوست گفت: هر چي بخوام بهم ميدي؟


گفتم: هرچي که بخواهي!


اون جوان دوباره پرسيد: واقعاً هر چي بخوام؟


بيل گيتس گفت: آره هر چي بخواهي بهت ميدم،


من به 50 کشور آفريقايي وام داده‌ام،


به اندازه تمام آن‌ها به تو مي‌بخشم.


جوان گفت: آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني!


گفتم: يعني چي؟ نمي‌توانم يا نمي‌خواهم؟


گفت: مي‌خواهي اما نمي‌توني جبران کني


پرسيدم: چرا نمي‌توانم جبران کنم؟


جوان سياه پوست گفت:


فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو بخشيدم


ولي تو در اوج داشتنت مي‌خواهي به من ببخشي


و اين چيزي رو جبران نمي‌کنه...


اصلا جبران نمي‌کنه...


با اين کار نمي‌توني آروم بشي...


تازه لطف شما از سر ما زياد هم هست!


بيل گيتس مي‌گويد:


همواره احساس مي‌کنم ثروتمندتر از من کسي نيست


جز اين جوان 32 ساله مسلمان سياه پوست!!!

.

.

.

پي  نوشت:



اول :هر كس در اين دنيا تعبير و تفسير شخصي


و منحصر بفردي


 نسبت به مفهموم خطير و ارزشمند "گذشت" داره



گاهي گذشت كردن به قيمت از دست دادن


تمام بهانه هاي زندگي و


خوشبختي ادمي حاصل ميشه


اونجاست كه بايد تلخ ترين و غم انگيز ترين تنهايي ها


رو تجربه كرد


و به اين دلخوش بود كه طرف معامله خداست


و 


از همون خدا طلب صبوري ميكني


و گاهي گذشت كردن يك فيگور به ظاهر جوانمردانه و انساني


و در باطن يك شو و نمايش متظاهرانه است.


دوم: بزرگي مي فرمود:


آنكه با تمام عشق خويش دوست ميداري


رها كن... رها بگذار... رها بخواه



اگراز آن توست به تو باز گردد


و اگر سهم تو نيست


در محبس غرور و نخوت خويش نگاه داشتنش



عين حماقت توست!


سوم: بقول فاضل:


"مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب


              در دلم هستي  و  بين  من و تو فاصله هاست...



- ودر پايان  خواهش ميكنم :


                "  لطفا" به كسي بر نخورد....  "

.

.


نه


اين شهر



شهر قصه های مادر بزرگ نیست



که زیبا و آرام باشد



آسمانش را



هرگز آبی ندیده ام



من از اینجا خواهم رفت



و فرقی هم نمی کند



که فانوسی داشته باشم یا نه



کسی که می گریزد



                   از گم شدن نمی ترسد...



"از رسول يونان نازنين"

.

.

.

پي نوشت:


1_  نبار بارون...

                 ديگه هيچ وقت نبار!


2_ حسي غريب به من مي گويد


ماهي هاي قرمز سفره ي هفت سين من


                                  هرگز نمي ميرند...






خودم را برميدارم



و بيرون ميزنم از تخت...



جهان



نغمه ي غمگيني ست



كه من



      با دو سيم آن را در گوش خود




                                     فرو كرده ام...