.

.

- برای " او "


که کرشمه شراب نگاهش

             در تمام ناتمام من

        مستی را ترجمانی تازه بخشید


*

*

*



...و دیگر رازی بین ما نیست


نگاه كردیم

             و از شانه‌‌ی هم گذشتیم

نگاه كردیم

             و دچار شدیم

نگاه کردیم

گذشتیم...

گذشتیم...


گذشتیم...

 

آن‌جا كجاست؟

كه آدم را دست‌هایش می‌لرزد

پاهایش سست می‌شود

دل‌اش می‌لرزد.

آن‌ طرف روشنایی

پشت تاریكی‌

آن‌جا كجاست؟

نام‌اش را نمی‌دانم

اما بعضی‌ها می‌گویند: "عشق".

 

 

هنوز راه می‌روی

نگرانی...



پیشانی‌ات دیوار چین است

موهایت اسبان وحشی عربی



مثلت تنهایی می‌شوی

             همه چیز را می‌بلعی

همه‌ی‌ نیمكت‌ها

همه‌‌ی زنبق‌ها

در آخر خود را نیز می‌بلعی

...

امّا من

برای این‌كه این شعر تلخ‌ باشد

و دوستان‌ام ابراز همدردی كنند

                         نمی‌توانم از تو بگذرم...
 

 آرام باش قرار من

دیگر مجالی برای گفتن نیست

مجالی برای شعر خواندن

بهانه آوردن

آرام باش اقیانوس دلتنگم



زمان ایستاده است

تو هنوز راه می‌روی؟

 

...

و دیگر رازی بین ما نیست.

 ما

من و تو

از شب گذشتیم

و چهره‌ی مرگ را دیدیم

كه چقدر مضحک بود!


بیا به شانه‌های یکدیگر اعتماد کنیم


          و كمی نفس بكشیم

                                پیش از آن‌كه آفتاب بیدار شود...

.

.

.


اندکی با زلال شعرهای : حسین پناهی ...

مردی که زیاد می دانست...

*

*

*


گز میکند

خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی که

حدودا" میخرند

و

حدودا" میفروشند...

.

.

.

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها

 بخار پیشانیم

                     حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

*

*

*



      ... شب در چشمان من است

          به سیاهی چشمان من نگاه گن!

       روز در چشمان من است

          به سفیدی چشمان من نگاه کن!

       شب و روز در چشمان من است

                   به چشم هایم نگاه کن!

 

             پلک اگر فرو بندم

                         جهانی در ظلمت فرو خواهد رفت...

.

.

.

پی نوشت:

- ببخشید که  نیستم و اینگونه پریشانم


       بقول پرویز شاپور:



                        پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند...