
مشت ها یکی پس از دیگری به صورتت می خورد.
گوشه رینگ گیر افتاده ای. فرصت نفس کشیدن هم نداری.
به ساعتت نگاه می کنی. دو ساعت گذشته. حتی درب آب معدنی را هم باز نکرده ای.
دستی به صورتت می کشی. اثری از کوفتگی و جراحت نیست.
پس این همه درد از کجاست؟ گویی تمام مشت ها را بی وقفه به ذهنت کوبیده اند.
خودت را روی صندلی تکان می دهی. انگار تیتراژ پایانی هم با همیشه متفاوت است.
چرا این بازیگران نمی روند. نه از پرده سینما نه از پرده ذهن من.
تازه فیلم شروع شده است.
جدایی نادر از سیمین...
نه، جدایی من از عادت.
دو ساعت از خوردن شکلات تلخ فرهادی لذت برده ایم.
اما حالا ما مانده ایم و تلخی ای که بدجوری گلویمان را آزار می دهد.
تلخی چه بی رحمانه در ذهنت خيمه مي زند. تلخی روبه رو ...
اب معدنی ات دست نخورده است... می توانی بفهمی...
همه چیز از یک عادت شروع می شوند: عادت دروغ.
بازی ها بی نظیرند. از شهاب حسینی که حجت را به یادماندنی تصویر می کند
تا لیلا حاتمی که سیمین را آنقدر آشنا خلق می کند
که گویی صدها سیمین را قبل از آن دیده ای.
مگر می شود گریه نادر بر دوش پدر را دید و بغض نکرد؟
مگر می شود شک را در چشمان ترمه دید و تردید نکرد؟
راضیه همان زنی است که بارها در زندگی مان دیده ایم. می شناسیمش.
حالا می فهمیم که چرا داوران جشنواره برلین برای اولین بار
در تاریخشان خرس نقره ای بهترین بازیگر مرد و زن را
به گروه بازیگران این فیلم داده اند.
کارگردانی ستودنی است. از قاب تصویر تا کنترل بازیگران.
دقیقاً همانی است که باید باشد.
فیلمبرداری و صدابرداری فراتر از سیمای ایران است.
اصلاً متوجه نمی شوی که در حال دیدن فيلم هستي،
گويي خود در وسط ماجرا قرار داري.
همه اين ها قابل تقدير اند. اما آن چيزي كه "جدايي نادر از سيمين"
را شاهكار سينماي ايران مي كند،
فيلمنامه است.
فيلمنامه اي كه مهندسي خارق العاده اي دارد.
ساختماني كه هر كدام از آجرهايش را برداري، فرو مي ريزد.
حالا مي توانيم درك كنيم بحث سيمين با كارگران، پاره شدن نايلون زباله ،
گفت و گوي ترمه با كارگر پمپ بنزين، تا چه حد ضروري است.
فرهادي قبل از اكران فيلمش در برلين، ايراني شدن موضوع فيلمش
در مقايسه با موضوع جهاني "درباره ي الي" را
عامل ممكن الوقوع براي ديده نشدن عنوان كرده بود
ولي نتيجه غير قابل باور بود. دغدغه اي ايراني چنان پرداخت شده بود
كه در مدتي كوتاه در پيش از 15 كشور جهان اكران گسترده شد.
فيلمنامه جامعه شناسي كاملي از مردم ايران است.
جامعه اي كه در وصيت پدرش كوروش كبير از دروغ نهي شده است.
ولي چنان به آن مشغول است كه گويي كليد هر مشكلي را در دروغ مي جويد.
غافل از آنكه دري كه از دروغ باز شود به دره هلاكت منتهي مي شود.
جامعه اي كه در باورهاي مذهبي اش اعتقاد دارد «النجات في الصدق»
ولي موقعي سراغ صداقت مي رود كه ديگر دروغ كار گشا نباشد.
هنگامي كه مجبور به راستگويي مي شود.
اين است راز آشفتگي ذهن مان پس از ديدن يك فيلم واقع گرايانه.
اين جاست كه وقتي دروغ هاي ساده راضيه، ترمه، نادر و حجت را مي بيني،
به یاد خودت می افتی. وقتی با فاجعه ای که از این عادت ساده ناشی شده
مواجه می شوی دیگر راهی برای فرار نداری.
این جاست که تمام دروغ هایی که در زندگی ات گفتی آوار می شوند
و بر سرت خراب و تو هیچ راه دیگری نداری.
این فیلم یک شکلات تلخ است. خیلی تلخ. تلخ اما دوست داشتنی.
تلخی تا مدتها در دهانت می ماند و اجازه ی بازگشت به عادت را به تو نمی دهد.
فرهادی عزيز
سپاس از این که کاممان را تلخ کردی.
سپاس از اینکه ذهنمان را با مشت هایت سیاه و کبود کردی.
سپاس از اینکه خودمان را به خودمان نشان دادی.
حتی سپاس به خاطر آب معدنی دست نخورده ای
که می توانست این تلخی دوست داشتنی را پاک کند.
.
.
پي نوشت:
.
.
- لب از گفتن چنان بستم كه گويي
دهان بر چهره زخمي بود و به شد...
- بقول سيد علي صالحي عزيز:
" حال همه ما خوب است...اما تو باور نكن"
..
...
....
وبلاگ اختصاصي*حامد رمضاني*